بچه ها داشتند توي كوچه بازي ميكردند. از دور گرد وخاكي پيدا شد مامون بود كه داشت به شكار ميرفت . همه ي بچه ها فرار كردند.اما يكي شان سر جايش ايستاد.
مامون جلوتر آمد" تو چرا فرار نكردي؟ "
فرار مال گنه كاراست . من گناه كار نبودم. راه هم تنگ نيست كه من جلوي راه تو را گرفته باشم.
بيشتر نگاهش كرد. با تعجب پرسيد : " تو كي هستي؟ "
- من محمدم پسر علي بن موسي.