چرا قرآن درمااثرندارد؟؟؟
آینه ات دانی چرا غماز نیست
به خدا پناه بردن یعنی از شیطان و اخلاق شیطانی گریختن و از هوا و هوس فاصله گرفتن.
هوا و هوس چیزی شبیه زنگار و غبار بوده و دل چیزی همانند آینه است.
همانطور که آینه غبار گرفته نسبت به تابش نور بازتابی ندارد، دل نیز اگر آلوده به هوا و هوس باشد هرگز نور قرآن را منعکس نمیکند.
آینه ات دانی چرا غماز نیست زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
و برای دل زنگار گرفته و غبار نشسته قرآن هیچ جاذبه ای ندارد.
جهت روشنتر شدن این حقیقت یادآوری داستان شاگرد کوزگر که میخواست کوزهها را لعاب دهد شاید در اینجا خالی از لطف نباشد:
او هر چه لعابها را داغ کرده و بر کوزهها میریخت بر آنها نمینشست، از اینرو به پیش استاد خود آمده و ماجرا را باز گفت و استاد از او خواست تا در همانجا و در پیش چشم خود کوزهای را لعاب دهد، و او هم قدری لعاب برداشت و بر کوزهای ریخت ولی باز هم بر کوزه ننشست.
آنگاه همان کوزه را از او گرفت و پیش از لعاب دادن تا توانست آنرا فوت کرد و آنگاه لعاب بر روی آن ریخت و نشست و سپس رو به شاگرد کرد و گفت: فوت کوزهگری را از یاد برده بودی. یادت باشد همیشه بر روی کوزهها غبار نشسته است و تا غبار هست کوزهها لعاب را نمیپذیرند.
حال این فوت کوزهگری را درباره دل نیز نباید فراموش کرد و آن زدودن هواها و هوسها از دل است و تنها در این صورت است که قرآن دلنشین میشود، و در اعماق دل فرو میرود و میشکفد و آنگاه مثل ملای روم میتوان با دنیایی از وجد و شور و حال گفت:
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
به خدا پناه بردن یعنی از شیطان و اخلاق شیطانی گریختن و از هوا و هوس فاصله گرفتن.
هوا و هوس چیزی شبیه زنگار و غبار بوده و دل چیزی همانند آینه است.
همانطور که آینه غبار گرفته نسبت به تابش نور بازتابی ندارد، دل نیز اگر آلوده به هوا و هوس باشد هرگز نور قرآن را منعکس نمیکند.
آینه ات دانی چرا غماز نیست زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
و برای دل زنگار گرفته و غبار نشسته قرآن هیچ جاذبه ای ندارد.
جهت روشنتر شدن این حقیقت یادآوری داستان شاگرد کوزگر که میخواست کوزهها را لعاب دهد شاید در اینجا خالی از لطف نباشد:
او هر چه لعابها را داغ کرده و بر کوزهها میریخت بر آنها نمینشست، از اینرو به پیش استاد خود آمده و ماجرا را باز گفت و استاد از او خواست تا در همانجا و در پیش چشم خود کوزهای را لعاب دهد، و او هم قدری لعاب برداشت و بر کوزهای ریخت ولی باز هم بر کوزه ننشست.
آنگاه همان کوزه را از او گرفت و پیش از لعاب دادن تا توانست آنرا فوت کرد و آنگاه لعاب بر روی آن ریخت و نشست و سپس رو به شاگرد کرد و گفت: فوت کوزهگری را از یاد برده بودی. یادت باشد همیشه بر روی کوزهها غبار نشسته است و تا غبار هست کوزهها لعاب را نمیپذیرند.
حال این فوت کوزهگری را درباره دل نیز نباید فراموش کرد و آن زدودن هواها و هوسها از دل است و تنها در این صورت است که قرآن دلنشین میشود، و در اعماق دل فرو میرود و میشکفد و آنگاه مثل ملای روم میتوان با دنیایی از وجد و شور و حال گفت:
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 17:11 توسط سجاد انجام
|