مَنْ وُقِيَ شَرَّ ثَلَاثٍ فَقَدْ وُقِيَ الشَّرَّ كُلَّهُ لَقْلَقِهِ وَ قَبْقَبِه‏ وَ ذَبْذَبِه‏ ...

هر كس 3 شر را از خود دور كند ، تمام شرها از او دور شده است: 1. شر زبان‏2. شر شكم ‏ 3. شر شهوت ‏

منبع :مستدرك الوسائل جلد ‏9 صفحه 32

شر زبان

رسول اكرم صلى الله عليه و آله مي فرمايند:

خداوند زبان را عذابى دهد كه هيچ يك از اعضاى ديگر را چنان عذابى ندهد. زبان گويد: اى پروردگار! مرا عذابى دادى كه هيچ چيز را چنان عذاب ندادى! در پاسخش گفته شود: سخنى از تو بيرون آمد و به شرق و غرب زمين رسيد و به واسطه آن خونى بناحقّ ريخته شد و مالى به غارت رفت و ناموسى هتك شد.‍[كافى، جلد 2، صفحه 115]

حضرت داود به سليمان عليهما السّلام گفت:

اى فرزند همواره ساكت باش مگر در آنجائى كه خيرى باشد، پشيمانى براى سكوت يك بار بيشتر نيست ولى پشيمانى براى سخن زياد بيشتر مى‏باشد، اى فرزند اگر سخن از نقره باشد سكوت از طلا خواهد بود. [بحارالانوار، جلد ‏68 ، صفحه 278]

شر شکم

امام باقر (عليه السلام) فرمودند:

چيزي در نزد خداوند مبغوض تر از پرخوري و شکم پر نمي باشد. [کافي، جلد 6، صفحه 270 ]

لقمان حکيم به فرزند خويش فرمود:

اي فرزند! اگر معده پر گردد، انديشه مي خوابد، و حکمت پامال مي گردد و اعضاء از عبادت بازمي ايستند.[محجة البيضاء، جلد 5، صفحه 151]

داستان:

امام صادق عليه السّلام مي فرمايند:

ابليس كنار يحيى بن زكريا عليهما السّلام آمد و آويزه‏ها از همه چيز بر خود داشت،

يحيى به او گفت: ابليس اين آويزه‏ها چيستند؟ گفت اينها شهواتند كه بدانها به آدميزاد دست يابم،

گفت: از من هم چيزى ميان آنها است؟

گفت: گاهي زياد غذا مي خوري و از بعضي از عبادات دور مي شوي،

يحيى گفت نذر مي كنم كه هرگز شكم را پر از خوراك نكنم،

ابليس گفت: نذر كردم كه هرگز انساني را اندرز ندهم.

منبع: بحار الأنوار ، جلد ‏63، صفحه: 335

شر شهوت

در این رابطه مفسران و ارباب حدیث، در ذیل آیات 16 و 17 سوره حشر، داستانى درباره عابدى از قوم بنى اسرائیل به نام «برصیصا» را آورده اند:

مرد عابد بنى اسرائیلى به خاطر سال ها عبادتش، به آن حد از مقام قرب الهى رسیده بود که بیماران با دعاى او سلامت خود را باز مى یافتند و به اصطلاح مستجاب الدعوه شده بود.

روزى، زن جوان زیبایى را که بیمار بود، نزد او آوردند و به امید شفا در عبادتگاه او گذاردند و رفتند.

شیطان به وسوسه آن عابد مشغول شد و آن قدر صحنه گناه را در نظرش زینت داد که عنان اختیار را از کف او ربود; آن چنان که گویا عابد کر و کور گشته و همه چیز را به دست فراموشى سپرده است. دیرى نپایید که آن عابد دامان «عفت» خویش را به گناه بیآلود. پس از ارتکاب گناه به خاطر این که احتمال داشت آن زن باردار شود و موجب رسوایى او گردد; باز شیطان و هواى نفس به او پیشنهاد کرد که زن را به قتل رسانده و در گوشه اى از آن بیابان وسیع دفن کند.

هنگامى که برادران دختر، به سراغ خواهر بیمار خویش آمدند و عابد اظهار بى اطلاعى کرد; آنان نسبت به عابد مشکوک گشته و به جستجو برخاستند و پس از مدتى، سرانجام جسد خونین خواهر خویش را در گوشه بیابان از زیر خاک بیرون کشیدند.

این خبر در شهر پیچید و به گوش امیر رسید. او با گروه زیادى از مردم به سوى عبادتگاه آن عابد حرکت کرد تا علت این قتل را بیابد. هنگامى که جنایات آن عابد روشن شد; او را از عبادتگاهش فرو کشیدند تا بر دار بیاویزند.

در ادامه این حکایت آمده است: هنگامى که عابد در کنار چوبه دار قرار گرفت; شیطان در نظرش مجسم شد و گفت:من بودم که با وسوسه هاى خویش تو را به این روز انداختم; حال اگر آنچه را که من مى گویم، اطاعت کنى، تو را نجات خواهم داد.

عابد گفت: چه کنم؟

شیطان گفت: تنها یک سجده براى من کافى است.

عابد گفت: مى بینى که طناب دار را بر گردن من افکنده اند و من در این حال توانایى سجده بر تو را ندارم.

شیطان گفت: اشاره اى هم کفایت مى کند.

عابد بیچاره نادان، پس از این که با اشاره، سجده اى بر شیطان کرد; طناب دار گلویش را فشرد و او در دم جان سپرد.

آرى! شهوت پرستى باعث شد تا آن عابد، ابتدا به زنا آلوده شود و سپس قتل نفس انجام دهد و بعد دروغ بگوید و سرانجام مشرک گردد و بدین ترتیب محصول سال ها عبادت او برباد رفته و نزد خاص و عام رسوا شود.